غزل شمارهٔ ۵۹۱۶
ما تخم درین مزرعه جز اشک نکشتیمیک رشته درین غمکده جز آه نرشتیم
چون آبله در زیر قدم راهروان رابردیم بسر عمری و هموار نگشتیم
با گرمروی چون جرس از ناله شبگیریک خفته درین بادیه بر جای نهشتیم
از دانه ناگشته چه امید توان داشت؟افسوس بود حاصل تخمی که نکشتیم
نقصان نکند هیچ کس از جود و سخاوتدر خوشه رسیدیم گر از دانه گذشتیم
از بوته به سیم و زر خالص نرسد نقصبا ما چه کند دوزخ اگر پاک سرشتیم
هر چند ز بی بال و پری خانه نشینیمچون آهوی وحشت زده در دامن دشتیم
در مشق جنون گرچه سر آمد همه عمرسطری که توان داد به دستی ننوشتیم
این آن غزل سعدی شیراز که فرمودخرما نتوان خورد ازین خار که کشتیم