غزل شمارهٔ ۵۸۹۱
از خویش می رویم و ترا یاد می کنیمدر کوه قاف صید پریزاد می کنیم
هر قسم بندگی که برآید ز دست مانسبت به سرو و سوسن آزاد می کنیم
از اشتیاق بحر چو سیلاب نوبهاردر کوه و دشت ناله و فریاد می کنیم
در شادمانی دل خصم است فتح مابا خلق در شکست خود امداد می کنیم
از دشمنان دریغ نداریم آب خویشزهاد را به میکده ارشاد می کنیم
لذت نمانده است در آینده حیاتاز عیشهای رفته دلی شاد می کنیم
محسود عالمیم، اگر چه دهان تلخشیرین به خون چو تیشه فرهاد می کنیم
چون سایه هما نظر التفات ماصائب به هر زمین فتد آباد می کنیم