غزل شمارهٔ ۵۸۸۵
با شوخ دیدگان هوس آشنا نیمچون عقده حباب اسیر هوا نیم
دنبال بیقراری دل سر نهاده امچون کاروان ریگ پی رهنما نیم
دارم عقیق صبر به زیر زبان خویشمانند خضر تشنه آب بقا نیم
دیوانه ام ولیک بغیر از دو زلف یاردیگر به هیچ سلسله ای آشنا نیم
اصلاح هیچ شمع پریشان نمی کنمایمن ز تیغ بازی صبح جزا نیم
دارم چو غنچه دست تصرف در آستیندر بوستان گسسته عنان چون صبا نیم
در آفتابروی قناعت نشسته امدر جستجوی سایه بال هما نیم
بیطاقتی همان در فریاد می زندهر چند همچو بوی گل از گل جدا نیم
هر چند آبروی حیاتم به باد رفتشرمنده غباری ازین آسیا نیم
بیرون ز تنگنای سپهرست سیر منچون پست فطرتان به زمین آشنا نیم
نقش (امل) ز لوح دل خویش شسته امدر ششدر تعلق چون بوریا نیم
آب حیات را به خضر باز می دهمحمال بار منت اهل سخا نیم
با مردم سبک نکنم دست در میانبی لنگر و سبکسر چون کهربا نیم
صائب حساب زندگی خود نمی کنماز عمر آن نفس که به یاد خدا نیم