غزل شمارهٔ ۵۸۸۴
ما تلخی جهان به رخ تازه می کشیماین زهر را زیاده ز اندازه می کشیم
محتاج اشک ما نبود آب و رنگ حسناز سادگی به چهره گل غازه می کشیم
آشفتگی است لازم جمعیت حواسبیجا ز چرخ منت شیرازه می کشیم
افسرده است مستی ما چون خمار ماما جام را به تلخی خمیازه می کشیم
از گل هزار حلقه رنگین درین چمندر گوش عندلیب ز آوازه می کشیم
می سوزد از شفق نفس خونچکان ماتا همچو صبح یک نفس تازه می کشیم
بیشی کمی است شوق چو افتاد بی شماردریا کشیم و باده به اندازه می کشیم
چون بلبل دراز نفس منت بهارصائب درین چمن پی آوازه می کشیم