گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۸۱

تا کی به ذوق نشأه می دردسر کشیم؟تلخی ز بحر چند برای گهر کشیم؟
تیر ترا ز سینه کشیدن نه کار ماستآهی مگر به قوت عجز از جگر کشیم
قانع ز گل نه ایم به بویی چو عندلیبما سرو را چو فاخته در زیر پر کشیم
زان پیش کافتاب حوادث شود بلندخود را ز خم به سایه کوه و کمر کشیم
کو بخت تا لباس گل آلود جسم رادر چشمه سار تیغ به آب گهر کشیم
خون مرده است در تن ما از فسردگیمنت چه لازم است که از نیشتر کشیم؟
از اشک شمع، دامن فانوس تر شوددر محفلی که رشته ز عقد گهر کشیم
تنگ است جا بر آن سگ کو از وجود ماصائب بیا که رخت به جای دگر کشیم