گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۵۶

ما در محیط حادثه لنگر فکنده ایمدر آب تیغ، دام چو جوهر فکنده ایم
دستی است کهکشان که به عالم فشانده ایمخورشید افسری است که از سر فکنده ایم
در دیده ستاره نمکدان شکسته استشوری که ما به قلزم اخضر فکنده ایم
مانند عود خام، هوسهای خام رابر یکدگر شکسته به مجمر فکنده ایم
از ما مجوی گریه ظاهر که چون صدفدر صحن دل بساط ز گوهر فکنده ایم
هر تلخیی که قسمت ما کرده است چرخمی نام کرده ایم و به ساغر فکنده ایم
زان آستین که بر رخ عالم فشانده ایمدیهیم نخوت از سر قیصر فکنده ایم
از عالم جهات به همت گذشته ایماز زور نقش رخنه به ششدر فکنده ایم
ما از شکوه خصم محابا نمی کنیمدایم به فیل پشه لاغر فکنده ایم
در سنگلاخ دهر ز پیشانی گشادآیینه را ز چشم سکندر فکنده ایم
بر آتش که دست کلیم است داغ آندر بی خودی کباب مکرر فکنده ایم
صائب ز هر پیاله که بر لب نهاده ایمدر سینه طرح عالم دیگر فکنده ایم