گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۴۵

ما نقض دل‌پذیر ورق‌های ساده‌ایمچون داغ لاله از جگر درد زاده‌ایم
با سینه گشاده در آماجگاه خاکبی‌اضطراب همچو هدف ایستاده‌ایم
گویا برات عمر مؤبد گرفته‌ایمپشتی که ما ز جسم به دیوار داده‌ایم
بر دوستان رفته چه افسوس می‌خوریم؟با خود اگر قرار اقامت نداده‌ایم
از عاجزان کار فرو بسته دلیمهرچند عقده‌های فلک را گشاده‌ایم
کوه گناه ما نتواند تمام کردسنگ کمی که ما به ترازو نهاده‌ایم
پوشیده نیست خرده راز فلک ز ماچون صبح ما دوبار درین نشأه زاده‌ایم
در پرده نقشبند گلستان عالمیمچون لوح آب اگر چه زهر نقش ساده‌ایم
چون غنچه در ریاض جهان برگ عیش مااوراق هستیی است که بر باد داده‌ایم
از روی نرم سختی ایام می‌کشیمدر قبضه کشاکش گردون کباده‌ایم
ای زلف یار این همه گردنکشی چرا؟آخر تو هم فتاده و ما هم فتاده‌ایم
صائب زبان شکوه نداریم همچو خارچون غنچه دست بر دل پرخون نهاده‌ایم