گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۴۰

جا در سیاه خانه سودا گرفته ایماز دست لاله دامن صحرا گرفته ایم
آسان به چنگ ما نفتاده است شمع طورصد دست، پنجه باید بیضا گرفته ایم
از همت بلند که عمرش دراز باددام مگس فکنده و عنقا گرفته ایم
انصاف نیست راندن ما از حریم وصلپیش از سپند آمده و جا گرفته ایم
از ما زبان خامه تکلیف کوته استخط امان ز ساغر صهبا گرفته ایم
دیوانه ایم لیک نظر بند نیستیمپیش ز گردباد به صحرا گرفته ایم
تار کفن به زخم زبان بخیه می زندسوزن عبث ز دست مسیحا گرفته ایم
دیوانگی علاج ندارد و گرنه ماروغن ز ریگ آتش سودا گرفته ایم
صد نیزه موج خون ز سرما گذشته استتا مصرعی ز عالم بالا گرفته ایم
صائب به زور جذبه طبع بلند خویشخورشید را ز دست مسیحا گرفته ایم