گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۳۵

طومار عمر طی شد و غافل نشسته ایمدر راه آرمیده چو منزل نشسته ایم
بالین ز تیغ کرده و آسوده خفته ایمبر موج تکیه کرده و غافل نشسته ایم
موج وحباب تاج و کمر از محیط یافتما همچنان به دامن ساحل نشسته ایم
مشکل روان شود به دوصد نیش خون مااز بس میان مردم کاهل نشسته ایم
حیرت نگر که بر دم شمشیر آبداردر انتظار جلوه قاتل نشسته ایم
از دیر و کعبه دیده امیدوار خویشپوشیده، روز و شب به در دل نشسته ایم
غفلت به ما چه ظلم ازین بیشتر کند؟در دور چشم مست تو عاقل نشسته ایم
نومید از کشاکش بحر کرم نه ایمصائب اگر چه تا مژه در گل نشسته ایم