گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۳۲

دست طمع ز مایده چرخ شسته ایماز جان سخت خود به شکم سنگ بسته ایم
دامان بادبان توکل گرفته ایمدر زورق حباب به لنگر نشسته ایم
برگ خزان رسیده گلزار عالمیمپیوند شاخسار اقامت گسسته ایم
موقوف ترکتاز نسیمی است گرد مابر روی برگ گل به امانت نشسته ایم
چون قطره سر به دامن دریا نهاده ایموز موجه تردد خاطر نرسته ایم
در بند یک اشاره موج است این طلسمدل چون حباب بر نفس خود نبسته ایم
کیفیت از عبادت ما می چکد به خاکدر آب تلخ دامن سجاده شسته ایم
فردا به روی مصحف دل چون نگه کنیم؟شیرازه اش به رشته زنار بسته ایم
مردم چرا به خرمن ما اوفتاده اند ؟هرگز به سهو خاطر موری نخسته ایم
مکتوب خویش از الف آه کرده ایمکاغذ دریده ایم و قلم را شکسته ایم
صائب به عیب خویش فتاده است کار مازان رو زبان زنیک و بد خلق بسته ایم