گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۳۰

سنجد کسی که باده و تریاک را به همنسبت کند سخاوت و امساک را به هم
پای مرا به دامن عزلت شکسته استبسته است آن که دامن افلاک را به هم
دارم امیدها به گرستن که دست داداز گریه خوشه های گهر تاک را به هم
پای چراغ را نبود بهره از چراغخصمی است بخت و شعله ادراک را به هم
غافل مشو چو لاله ز ادراک نشأتینیک کاسه ساز باده و تریاک را به هم
عاجز ز خارزار علایق شدم، کجاستسیلی که آرد این خس و خاشاک را به هم؟
جز زلف دلفریب، که پیوند می دهد؟چون تار سبحه صد دل غمناک را به هم
صائب صفا کسی ز که دیگر طمع کند؟خصمی است آب و آینه پاک را به هم