گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۲۸

می می کشند لاله عذاران ز روی هممستند بی شراب ز جام و سبوی هم
خوبان به آشنایی هم بیوفا شدنددلهای ساده زود پذیرند خوی هم
صاحبدلان ز ناز نسیمند بی نیازچون غنچه می درند گریبان به بوی هم
چون برگ گل درین چمن از پاک طینتیپشت همند خاک نشینان و روی هم
خامان تلاش نکهت عنبر کنند و عودتازه است مغز سوخته جانان ز بوی هم
آشفتگان که آه به هم قرض می دهندفارغ نیند یک نفس از رفت و روی هم
با تشنگی بساز که این خشک طینتانچینند همچو ریگ روان آبروی هم
هر چند هست خانه روشندلان جداچون آب می روند سراسر به جوی هم
از شرم حسن و عشق همان در دو عالمیمما و ترا کنند اگر روبروی هم
شکر ز بند خانه نی گو برون میاما را بس است چاشنی گفتگوی هم
از منت طبیب شود دردها زیادبیچارگان شوند مگر چاره جوی هم
صائب در بهشت برین است بی سخنچشمی که واکنند دو یکدل به روی هم