غزل شمارهٔ ۵۸۰۱
موی میان نبود که من همچو مو شدمبیرنگ بود حسن که یکرنگ او شدم
آن زلف فتنه ساز که عمرش دراز بادنو خط تاب بود که من فتنه جو شدم
انگاره بود گوی سبکسیر آفتابروزی که من ربوده چوگان او شدم
دیروز سر ز بیضه برآورد عندلیبگل در چمن نبود که من بذله گو شدم
شد محو طوق فاخته و طوق من به جاستیارب چه روز بود گرفتار او شدم
واقف نمی شود به سرم تیغ اگر زنندچون خط ز بس که محو بناگوش او شدم
گلزار بی حصار، بهشت نظارگی استدیدم ترا خراب زمی، کامجو شدم
صد آرزو به گرد دلم در طواف بوداز حیرت جمال تو بی آرزو شدم
لبهای می چکان ترا در طواف بوداز حیرت جمال تو بی آرزو شدم
لبهای می چکان ترا در سر شرابکردم نظاره تشنه صد آرزو شدم
بیمار داری دل بیمار مشکل استجای شگفت نیست اگر تندخو شدم
آن کعبه را که می طلبیدم به صد نیازدر پیش چشم بود چو بی جستجو شدم
مفتاح قفل کعبه دل مهر خامشی استصد فتح روی داد چو بی گفتگو شدم
یک گوهر نسفته درین نه صدف نماندصائب ز بس به بحر تفکر فرو شدم