گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۹۰

دلتنگ از ملامت اغیار نیستمچون گل ، گرفته در بغل خار نیستم
در زهر روی پوش خطر بیشتر بودامن از خط نرسته دلدار نیستم
از طوق بندگی نکشم سر به سیم قلبیوسف صفت گران به خریدار نیستم
وضع جهان ز نقطه دل دیده ام تماممحتاج سیر و دور چو پرگار نیستم
صبح قیامت از سر هر مو علم کشیداز خویشتن هنوز خبردار نیستم
ز آزادگی بریده ام از خویش عمرهاستدر پیش خود چو سرو گرفتار نیستم
از سایه هما نشود خواب من گرانمست از غرور دولت بیدار نیستم
روشن به نور شمسه عقل است مغز منآتش پرست طره زر تار نیستم
دیوانه ام که بر سر من جنگ می شودجنس کساد کوچه و بازار نیستم
صائب ز خود غبار گرانی فشانده امچون بوی گل به هیچ دلی بار نیستم