غزل شمارهٔ ۵۷۸۹
امشب که داغ بر دل افگار سوختمگویا چراغ بر سر بیمار سوختم
جز عشق هر چه بود همه دام راه بودتسبیح پاره کردم و ز تار سوختم
جنس مرا به تاجر کنعان چه نسبت است؟صد بار من ز گرمی بازار سوختم
در بزم آفتاب چه حال است ذره رامن در پناه سایه دیوار سوختم
صیقل به داد آینه من نمی رسدآهی کشیده پرده زنگار سوختم
خورشید تیره روزتر از خون مرده بودروزی که من ز شعله دیدار سوختم
گرد کدورت از دل من آه بر نداشتصد حیف ازان نفس که درین کار سوختم
صائب به حرف وصوت نشد فکر من بلندمن چون سپند بر سر این کار سوختم