گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۸۴

در عین وصل داغ جدایی چو لاله امخالی و پر ز ماه چو آغوش هاله ام
شد تشنه تر ز باده روشن پیاله امخالی و پر ز ماه چو آغوش هاله ام
مجنون من به گوش فلک حلقه می کشیدروزی که بود ناف غزالان پیاله ام
هر دانه ای به دام نمی آورد مراباشد ز کوه قاف چو عنقا نواله ام
پیر مرا فسرده نسازد چو دیگرانبا کهنگی جوان چو می دیر ساله ام،
ز افسردگی اگر می لعلی کنم به جامچون لاله خون مرده شود در پیاله ام
داغی که بود بر جگر از چشم لیلیمشد تازه از سیاهی چشم غزاله ام
دیگر عنان دل نتواند نگاه داشتصائب به گوش هر که رسد آه و ناله ام