گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۷۱

چو گل به ظاهر اگر خنده در دهان داریمبه دیده خار ز اندیشه خزان داریم
جگر شکاف محیط است چون عصای کلیمز آه تیر خدنگی که در کمان داریم
شکسته رنگی ما نامه ای است واکردهچگونه درد دل خویش را نهان داریم؟
همان به بال و پر خود چو تیر می لرزیماگر چه قوت پرواز از کمان داریم
بری ز پرورش ما نخورد در همه عمرچو سرو و بید خجالت ز باغبان داریم
اگر چه بی ثمر افتاده ایم خوش وقتیمکه همچو سرو دل جمعی از خزان داریم
ز اعتبارشود بیش خاکساری ماکه ما به صدر همان جا در آستان داریم
ازان جو شمع ز ما روشن است محفلهاکه هر چه در دل ما هست بر زبان داریم
عجب که محو شود یاد ما ز خاطرهاچو صبح حق نفس بر جهانیان داریم
فغان ز داغ غریبی برشته تر گرددعلاقه ما به قفس بیش از آشیان داریم
سگ در تو ز رزق هماست مستغنیو گرنه ما هم یک مشت استخوان داریم
همین ز گرد یتیمی است چون گهر صائبکناره ای که درین بحر بیکران داریم