گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۶۷

به مهر داغ رسیده است جمله اعضایمز پای تا به سر خویش چشم بینایم
چه لازم است چو مجنون شوم بیابان گرد؟که از غبار دل خود بس است صحرایم
نمی شود نشود داغ لاله ها ناسورکه دشت کان نمک شد ز شور سودایم
بغیر خانه زنجیر ازین جهان خراببه هیچ خانه دیگر نمی رود پایم
مرا به غیرت همکار احتیاجی نستز ذوق کار مهیاست کار فرمایم
به سنگ رفته فرو پای من ز دل سختینمی برد سخن سرد ناصح از جایم
مرا ز قرب گرانان همین کفایت بسکه کوه قاف سبک شد به دل چو عنقایم
به نرخ خاک ز من مشتری نمی گیردز بس که گرد کسادی گرفته کالایم
نهان چگونه کنم راز عشق را صائب؟که همچو نامه واکرده است سیمایم