غزل شمارهٔ ۵۷۳۹
بس است روی دلی مشت استخوان مراز چشم شیر فتد برق در نیستانم
ز شرم ناله ام از بس به خاک ریخته استزبان چو برگ توان رفت از گلستانم
نه ذوق بودن و نه روی باز گردیدنچو خنده بر لب ماتم رسیده حیرانم
همین بس است که در آستانه عشقماگر چه سوختنی همچو چوب دربانم
مرا به کنج قفس بر ز بوستان صائبکه مغز می شود از بوی گل پریشانم
اگر چه نیک نیم، خاک پای نیکانمعجب که تشنه بمانم، سفال ریحانم
چو رشته قیمتم از پهلوی گهر باشداگر گهر نبود من به خاک یکسانم
شوم به خانه مردم نخوانده چون مهمانکه من به خانه خود چون نخوانده مهمانم
ز ابر آب گرفتن وظیفه صدف استمن آن نیم که به هر سفله لب بجنبانم