غزل شمارهٔ ۵۷۳۰
اگر چه در چمن روزگار خار و خسمچو لاله داغ بود گل ز گرمی نفسم
درین ریاض من آن بلبلم که می آیدصدای خنده گل از شکستن قفسم
به جرم هرزه درایی مرا ز باغ مرانکه آرمیده تر از بوی گل بود نفسم
چنان گزیده مرا آستین فشانی خلقکه التفات به شکر نمی کند مگسم
بغیر سایه مرا نیست زان شکار دگرکه من از طول امل سالهاست در مرسم
ز من عزیزتری نیست ملک خواری رااگر چه در نظر اعتبار هیچ کسم
اگر چه رفته ام از تنگنای چرخ برونهمان ز تنگی جا تنگ می شود نفسم
دو اربعین بسر آمد ز زندگانی منهنوز در خم گردون شراب نیمرسم
مکن از مردم بالغ نظر حساب مراکه با سفیدی مو شیر خواره هوسم
روم به خواب چو افسانه از ترانه خویشاگر چه باعث بیداری هزار کسم
ز حد خویش به مستی نمی روم بیروندرین حظیره در بسته ایمن از عسسم
چه حاجت است به بند دگر مرا صائبکه من ز لاغری خود همیشه در قفسم