غزل شمارهٔ ۵۶۸۶
عشق کو تا (به) نم اشک نظر تازه کنیمنمک شور قیامت به جگر تازه کنیم
دست کوتاه کنیم از کمر رشته جانعهد و پیوند به آن موی کمر تازه کنیم
از سر جان و دل آغوش گشا برخیزیمبیعت هاله خود را به قمر تازه کنیم
تیشه در دست به جولانگه شیرین تازیمنام فرهاد به هر کوه و کمر تازه کنیم
بر غبار دل ما صحبت دریا افزوددست و رویی مگر از آب گهر تازه کنیم
هیچ کس نیست که بر داغ هنر ناخن نیستچه ضرورست که ما داغ هنر تازه کنیم
منت باده به صد رنگ برآورد مراچهره خویش به خوناب جگر تازه کنیم
آن سبکسیر حبابیم درین بحر محیطکه به هر چشم زدن رخت دگر تازه کنیم
این غزل آن غزل خواجه نظیری است که گفتسینه بر برق گشاییم و جگر تازه کنیم