غزل شمارهٔ ۵۶۶۵
نقد جان در بغل از بهر نثار آمده ایمهمه جا رقص کنان همچو شرار آمده ایم
عشق استاده و ما جای دگر مشغولیمبه طواف حرم از بهر شکار آمده ایم
نقد جان چیست که در راه فنا نتوان باخت؟ما درین کار به صد حرص شرار آمده ایم
برگ ما لخت جگر، میوه ما بار دل استما چه نخلیم ندانیم به بار آمده ایم
چشم باطن بگشا، رم مخور از ظاهر ماگنج عشقیم که در کسوت مار آمده ایم
چهره عیش در آیینه ما ننموده استتا به این خانه پر گرد و غبار آمده ایم
پرده سنگ خطر دامن ساحل بوده استدل ما خوش که ز دریا به کنار آمده ایم
نیست یک نقطه بیکار درین صفحه خاکما درین غمکده یارب به چه کار آمده ایم
چون گل از خاک به نظاره رویش صائببا طبقهای پر از زر نثار آمده ایم