غزل شمارهٔ ۵۶۴۶
هردم از شوق عدم ناله و فریاد زنمنه حبابم که گره بیهده بر باد زنم
جوهر ذاتی من موجه دریای بقاستپیچ و خم چند درین بیضه فولاد زنم؟
نعل من پیش محیط است در آتش چون سیلتا به دریا نرسم ناله و فریاد زنم
این قیامت که من از هستی ناقص دیدمنیست ممکن که به محشر در ایجاد زنم
چه گشادم ز جنون شد که خردمند شوم؟از خرابات چه دیدم که به آباد زنم؟
چهره ساخته ماه دلم کرد سیاهمی روم صیقلش از حسن خداداد زنم
چون کسی نیست که باری ز دلم برداردچون جرس چند درین قافله فریاد زنم؟
صائب این زمزمه ها از سر بیدردی نیستکه صلا از نفس گرم به صیاد زنم