غزل شمارهٔ ۵۶۴۵
کیستم من که ز فرمان تو سرگردانم؟آب در دیده به صد خون جگر گردانم
نه چنان آمده عشقت که به افسون برودنه چنان رفته ز دل صبر که برگردانم
دارم آن صبر که گر در قدحم زهر کنندبه سبکدستی تسلیم، شکر گردانم
برو ای ناصح بیدرد که روی دل مندر شمار ورقی نیست که برگردانم
پا مزن آنقدر ای باده به خاکستر منکه شبی در قدم شمع، سحر گردانم
چند در دیده من باشی و از حیرانیگرد آفاق چو خورشید نظر گردانم؟
از عدم چون به وجود آمدی ای عمر عزیزآنقدر باش که من رخت سفر گردانم
بشنوی ای صائب اگر قصه شیرین مراپرده گوش ترا تنگ شکر گردانم