غزل شمارهٔ ۵۶۴۳
شوق کرده است ز بس گرم سفر چون قلممنقش پا، سوخته آید به نظر چون قلمم
بس که کرده است سیه مست مرا ذوق سخنمیزنم حرف و ز خود نیست خبر چون قلمم
جای اشک از مژهام خون سیه میریزدمیدود دود دل از بس که به سر چون قلمم
هست در قبضه فرمان قضا نبض مرااز سیه کاری خود نیست خبر چون قلمم
صرف گفتار شد از دل سیهی عمر مرادل دونیم است ازین راهگذار چون قلمم
زینهمه نقش دلاویز که بر آب زدمگریه و ناله و آه است ثمر چون قلمم
زآن گهرها که از آن چشم جهان روشن شدنیست جز آب سیه پیش نظر چون قلمم
گرچه سر از خط فرمان نکشیدم هرگزعمر آمد به ته تیغ بر چون قلمم
ره نبردم به سراپرده معنی، هرچندعمر کوتاه شد از سیر و سفر چون قلمم
راستی بود، اگر بود مرا تقصیریاز چه بستند و گشودند کمر چون قلمم؟
جز سخن نیست مرا باغ و بهاری صائبآه اگر خشک شود دیدهٔ تر چون قلمم