گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۴۱

بس که چون برگ خزان دیده پریشان حالمسایه خود را به زمین می کشد از دنبالم
جگر پاره ولی نعمت سی روز من استنکند دغدغه رزق پریشان حالم
کیست جز آینه و آب درین قحط آبادکه کند گریه به روز سفر از دنبالم
هر که را درد دلی هست به من شرح دهدهر که را بار گرانی است منش حمالم
گه به خاکم کشد و گاه به خون غلطاندچون پر تیره و بال تن من شد بالم
گریه سنگدل از بس که فشرده است مراخار در دیده آیینه زند تمثالم
باده صاف بود آینه طوطی مندر حریمی که لب جام نباشد لالم
آب در دیده آتش ز ترحم گرددصائب آن شمع اگر شعله زند در بالم