غزل شمارهٔ ۵۶۳۰
جگری سوخته چون لاله ایمن دارمچون نسوزم، که سر داغ به دامن دارم
غوطه در زنگ زد از سیر چمن آینه امچشم امید به خاکستر گلخن دارم
من که هر آبله ام مرکز سرگردانی استبه که چون غنچه گل، پای به دامن دارم
تشنه چشمه خورشید بود شبنم منچشم ازین خانه دربسته به روزن دارم
لاغری صید زبون از زره داودی استچشم بد دور ازین جامه که برتن دارم
صائب از شعله آواز که چشمش مرسادمنت گرمی هنگامه به گلشن دارم