گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۲۵

طمع بوسه از آن لعل شکر خا دارمخیر از خانه در بسته تمنا دارم
چون قدح چشم به احسان صراحی است مراروزی خود طمع از عالم بالا دارم
چه کند با جگر سوخته چندین خاردم آبی که من از آبله پا دارم
نیست از ریگ روان موج نفس سوخته رالب خشکی که من از صحبت دریا دارم
دانه از دام به انداز رهایی چینمتوشه آخرت است آنچه ز دنیا دارم
نیست بی گوهر عبرت صدف عالم خاکنه ز طفلی است اگر ذوق تماشا دارم
وحشت از دیدن مکروه فزون می گرددنه ز حرص است اگر روی به دنیا دارم
تن خاکی که به معماری آن مشغولملب بامی است که از بهر تماشا دارم
در سیه خانه لیلی نبود مجنون رااین حضوری که من از پرده شبها دارم
صائب از محرمی شانه دلم صد چاک استراه هر چند در آن زلف چلیپا دارم