غزل شمارهٔ ۵۶۲۴
شفق آلود شراب است مگر دستارم؟که فتاده است به پا همچو سحر دستارم
هیچ وقت از گرو باده نیامد بیروناز سر پنبه میناست مگر دستارم؟
چه کنی سرزنش من، که قضا می بنددهر گل صبح به عنوان دگر دستارم
با دستان سر و دستار ز هم نشناسندریشه چون صبح ندارد به جگر دستارم
هیچ کس را گنهی نیست در آشفتن منخودبخود گشت پریشان چو سحر دستارم
عشق از آن جوش که در مغز من انداخت، هنوزمضطرب چون کف دریافت به سر دستارم
سر برون نازده از چاک گریبان وجودرفت بر باد فنا همچو شور دستارم
من و از کوی مغان پای کشیدن صائب؟گرو باده نگیرند مگر دستارم