غزل شمارهٔ ۵۶۱۰
رفت آن روز که دامان بهار از دستمرفت چون برگ خزان دیده قرار از دستم
گرچه چون موج ز دریا به کنار افتادملله الحمد نرفته است کنار از دستم
به سبکدستی من نیست کس از جانبازانمی جهد خرده جان همچو شرار از دستم
می برد دست و دل از کار غزالش، ترسمکه به یکبار رود دام و شکار از دستم
از رگ ابر قلم بس که فشاندم گوهرچون صدف شد دل بحر آبله دار از دستم
خون ناحق شوم آنجا که فتد بر سر، کاررفته هر چند که گیرایی کار از دستم
توتیا می شود آیینه ز جان سختی منسنگ بر سینه زند آینه دار از دستم
تا بر آن چاک گریبان نظر افتاد مرارفت سر رشته آرام و قرار از دستم
صائب از زخم ندامت جگرم شد صد چاکسینه موری اگر گشت فگار از دستم