غزل شمارهٔ ۵۶۰۹
گر شوی با خبر از سوز دل بیتابمدم آبی نخوری تا نکنی سیرابم
محرمی نیست در آفاق به محرومی منعین دریایم و سرگشته تر از گردابم
شور من حق نمک بر همه دلها داردنیست ممکن که فراموش کنند احبابم
بس که آلوده عصیان شده ام، می ترسمکه درین گرد زمین گیر شود سیلابم
نبض من چون رگ سنگ است ز جستن ایمنبس که سنگین شده ز افسانه غفلت خوابم
خامشی داردم از مردم کج بحث ایمننیست چون ماهی لب بسته غم قلابم
برگ عیش است مرا باعث غفلت صائبهمچو نرگس برد ایام بهاران خوابم