گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۷۱

نه امروز ست سودای جنون را ریشه درجانمبه چوب گل ادب کردی معلم در دبستانم
عزیز مصرم اما در فرامشخانه چاهمگل خورشیدم اما بر کنار طاق نسیانم
به گردخوان مردم چون مگس ناخوانده چون گردم؟که من در خانه خود از حیا ناخوانده مهمانم
تمنای تنم چون به گرد خاطرم گردد؟که چشم شور باد در جگرخوردن نمکدانم
ز من سنجیده وضع عالم و سنگ است رزق منهمانا من درین بازار پرآشوب میزانم
چنان محوم که اشک تلخ در چشمم نمی گرددقیامت گر نمکدان بشکند در چشم حیرانم
لب افسوس اگر غافل به دندان آشنا سازمدو چندان می برد مقراض قسمت از لب نانم
گلی گفتم به خواب از گلشن رخسار او چینمپرید از چشم خواب از هایهوی عندلیبانم
نمی افتم چو اسکندر به دنبال خضر صائبمن آن خضرم که آب روی باشد آب حیوانم