گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۳۴

من از گلبانگ رنگین روی گلهای چمن دارمعقیق نامدارم حق شهرت بر یمن دارم
اگر بیرون نمی آیم ز خلوت نیست بی صورتسخن رو در من آورده است و من رو در سخن دارم
کجا همسنگ با من می شود مجنون بیجوهرکه من سنگ فسان از بیستون چون کوهکن دارم
نمی گردد حجاب نور وحدت پرده کثرتنظر بر شمع چون پروانه من از انجمن دارم
ز آب زندگانی تازه دارد جان خشکم راعقیق آبداری کز خموشی در دهن دارم
از آن بوی پیراهن به یاد یوسفم قانعکه چشمی نیست در دنبال این نعمت که من دارم
ز غربت دیگران را داغ اگر بر دل بود صائببه دل چون لاله من داغ غریبی در وطن دارم