گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۲۱

چنان سرگرمیی از شوق آن گلگون قبا دارمکه بر گل می خرامم خاراگر در زیر پا دارم
کنار شوق من چون موج آسایش نمی داندبه دریا می روم دست و بغل تا دست و پا دارم
اگرچه در ته یک پیرهن با ماه کنعانمبه بوی پیرهن سر در پی باد صبا دارم
گره در کاکلش نگذاشت مژگان بلند اوچه خونها در جگر زان ناوک کاکل ربا دارم
ز خار خشک من ای شاخ گل دامن کشان مگذرکه رنگ مردم بیگانه بوی آشنا دارم
بیا ای عشق اگر داری دماغ جلوه پردازیکه از داغ جنون آیینه های خوش جلا دارم
به یک عالم توجه از تو چون قانع توانم شدکه من از جمله عالم ترا دارم، ترا دارم
چو بوی گل نمی گردد به دامن آشنا پایمبه ظاهر گرچه دست و پای کوشش در حنا دارم
زلال زندگی در ساغر من رنگ گرداندهمان خون می خورم گر در قدح آب بقا دارم
چنان در پاکبازی از علایق گشته ام عریانکه حال مهره ششدر ز نقش بوریا دارم
جنونم اختیاری نیست تا گردم عنانگیرشچو برگ کاه پروازی به بال کهربا دارم
اگرچه دوربینان چشم دریا می شمارندمحباب آسا به کف جای گهرمشتی هوا دارم
مرا نتوان به تیغ از درد بی درمان جدا کردنکه از هر بند خود با درد پیوندی جدا دارم
هوای عالم آزادگی کم مختلف گردداز آن چون سرو من در چار موسم یک قبا دارم
زاکسیر قناعت خون آهو مشک می گرددمن این تعلیم صائب از غزالان ختا دارم