گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۲۰

نبرد از سینه جام باده گلرنگ زنگارمهلال منخسف شد صیقل از آیینه تارم
نهفتم در رگ جان کفر را چون شمع، ازین غافلکه خواهد از گریبان سر برون آورد زنارم
به زور بردباریها به خود هموار می سازمدرشتی می کند چون آسیا هر کس که در کارم
به آب روی خود از گوهرم قانع درین دریارهین منت خود گو مکن ابرگهر بارم
از آن هر روز آب گوهر من بیش می گرددکه گردد آب از شرم تهیدستی خریدارم
کنم در نوبهاران صرف برگ و بار خود صائبخزان را نیست رنگ از باددستیها زگلزارم