گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۰۱

اگر دل را ز خاشاک علایق پاک می کردمهمان در خانه خود کعبه را ادراک می کردم
بهم پیچیدن طومار هستی بود منظورماگر از آستین دستی برون چون تاک می کردم
گشاد عالمی می بود در دست دعای مناگر صبح بناگوش ترا ادراک می کردم
زبس ذوق شهادت برده بود از سر شعورم راگریبان را خیال حلقه فتراک می کردم
زهشیاری کنون خون می خورم یاد جوانیهاکه از هر ساغری خون در دل افلاک می کردم
خبر می داد از بی حاصلیها خوشه آهممن آن روزی که تخم دوستی در خاک می کردم