غزل شمارهٔ ۵۵۰۰
اگر میداشتم بال و پری پرواز میکردمدرین بستانسرا دیوان محشر باز میکردم
اگر میبود دامان شب زلفش به دست منحدیث درد بیانجام خود آغاز میکردم
نسیم صبح از نامحرمان بود این گلستان رادر ایامی که من بند قبایش باز میکردم
سپند شوخچشم از دور دستی داشت بر آتشدر آن محفل که من قانون صحبت ساز میکردم
حیا در پرده بیگانگی میخورد خون خودکه آهوی ترا من شیرگیر ناز میکردم
نسیم بیادب زنجیر میخایید در عهدیکه من در زلف او چون شانه دستانداز میکردم
نمیزد آب اگر بر آتش من سردی عالمچه دلها را کباب از شعله آواز میکردم
اگر روی دلی از پرتو خورشید میدیدمسبک چون رنگ ازین بستانسرا پرواز میکردم
اگر میبود درد عشق صائب کارفرمایمجهان را گلشن از کلک سخنپرداز میکردم