گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۴

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انرا۱۰ بیت
میزبانی که ز جان سیر کند مهمان راچه ضرورست که آراسته سازد خوان را؟
کاش یک بار به سر منزل ما می آمدآن که بر تربت ما ریخت گل و ریحان را
پیشدستی کن و دیوان خود امروز بپرسچه ضرورست به فردا فکنی دیوان را؟
چه کند پرده ناموس به بی تابی عشق؟بادبان بال و پر سیر بود طوفان را
شادیی کز ته دل نیست، کدورت به ازوستخون کند خنده سوفار دل پیکان را
پیر را حرص دوبالا شود از رفتن عمربیشتر گرم کند جستن گو، چوگان را
هر که بی حد شود، از حد نکند پرواییچه غم از محتسب شهر بود مستان را؟
بس که در لقمه من سنگ نهفته است فلکبی تأمل نگذارم به جگر دندان را
کار موقوف به وقت است که چون وقت رسیدخوابی از بند رهانید مه کنعان را
بست بر خاک ز بی بال و پری صائب نقشمگر از دور زمین بوس کند جانان را