گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۰۵

چند چون تن پروران تعمیر آب و گل کنمرخنه های جسم را محکم زلخت دل کنم
کیمیا ساز وجود خاکسارانم چو عشقگرفتد بر مهره گل پرتو من دل کنم
می شود دل چون صدف در سینه تنگم دو نیمتادرین دریای پرخون گوهری حاصل کنم
کوه می لرزد ز بی سنگی درین آشوبگاهمن چسان لنگر درین دریای بی ساحل کنم
همت من در فضای عرش جولان می زندسر بر آرد از فلک تخمی که زیر گل کنم
بس که از گرد یتیمی مایه دارد گوهرمدر دل دریا اگر لنگر کنم ساحل کنم
می شود روشن چراغ نیکی از آب روانخرده جان را نثار خنجر قاتل کنم
می گدازد شرم همت گوهر پاک مرابحر را صائب اگر در دامن سایل کنم