غزل شمارهٔ ۵۴۰۴
من نه آن نقشم که هر ساعت نگینی خوش کنمچون نسیم خوش نشین هردم زمینی خوش کنم
چون سویدا از جهان با گوشه دل قانعمنیستم تخمی که هر ساعت زمینی خوش کنم
در دلم چون تیر این پهلو نشینان می خلنداز خدنگ او مگر پهلو نشینی خوش کنم
هر کمان سست نبود در خور بازو مرامی کشم ناز بتان تا نازنینی خوش کنم
می زند خون عقیق از شوق من جوش نشاطمی شود ازنامداران چون نگینی خوش کنم
نیست چون آب گهر نقل مکان در طالعمقطره باران نیم هردم زمینی خوش کنم
حسن شهری مغز سودا را نمی آرد به جوشمی رویم تا لیلی صحرا نشینی خوش کنم
آه کز بی حاصلیها نیست در خرمن مراآنقدر حاصل که وقت خوشه چینی خوش کنم
زخم تیغ او کجا صائب نصیب من شودخاطر خود از شکست آستینی خوش کنم