غزل شمارهٔ ۵۴۰۱
می کنم دل خرج تا سیمین بری پیدا کنممی دهم جان تا زجان شیرین تری پیدا کنم
هیچ کم از شیخ صنعان نیست درد دین منبه که ننشینم ز پا تا کافری پیدا کنم
تا ز قتل من نپردازد به قتل دیگریهر نفس چون شمع می خواهم سری پیدا کنم
پاس ناموس وفا دارد مرا ازبیکسانورنه من هم می توانم دیگری پیدا کنم
ساده خواهد شد ز کوه درد و غم صحرای عشقتا من بی صبر و طاقت لنگری پیدا کنم
رشته عمرم ز پیچ و تاب می گردد گرهتا ز کار درهم عالم سری پیدا کنم
از بصیرت نیست آسودن درین ظلمت سرادست بر دیوار مالم تا دری پیدا کنم
این قفس را آنقدر مشکن بهم ای سنگدلتا من بی دست و پا بال و پری پیدا کنم
می گرفتم تنگ اگر در غنچگی بر خویشتنمی توانستم چو گل مشت زری پیدا کنم
چون ندارم حاصلی صائب بکوشم چون چنارتا به عذر بی بریها جوهری پیدا کنم