گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۰۰

رشته امید را تا چند پیوندم به خلقتا به کی شیرازه بال و پر عنقا کنم
می ربایندش ز دست یکدگر خوبان چوگلمن دل گم گشته خودرا کجا کنم
با چنین کامی که از تلخی سخن رامی گزدحیفم آید تف به روی مردم دنیا کنم
هر کسی برق تجلی را نمی داند زبانچون ابوطالب کلیمی از کجا پیداکنم
می روم بر قله قاف قناعت جا کنمبیضه امید را زیر پر عنقا کنم
پای خم گیرم ز دست انداز کلفت وارهمدست بردارم ز سر در گردن مینا کنم
از حضیض پستی فطرت برآرم خویش راآشیان بر شاخسار اوج استغنا کنم
سرو آهم یک سرو گردن ز طوبی بگذردچون خیال قامت آن شعله رعنا کنم
شد بنا گوشم سیه چون لاله از حرف درشتبخت سبزی کو که جا در دامن صحراکنم