گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۰۸

نو خطان را بر سر نازآورد نظاره امزنگ از آیینه دل می برد نظاره ام
زخم من در آرزوی مشک می غلطد به خونبهر نو خطان گریبان می درد نظاره ام
همچو آهویی که غلطد در میان سبزه زارآنچنان در سبزه خط می چرد نظاره ام
چون زمین ساده ای کز بهر حاصل پرورندساده رویان را پی خط پرورد نظاره ام
حسن ظالم قدردان از گوشمال خط شودیار نوخط را به صد جان می خرد نظاره ام
غنچه را گل می کند آه سبک جولان منپرده بیگانگی را می درد نظاره ام
آن لب میگون به نقل و می تلافی می کندهر قدر از چشم او خون می خورد نظاره ام
وحشیان را رام می سازد به خود مجنون منحسن را از راه بیرون می برد نظاره ام
آنچنان کز حسن یوسف بود رزق مصریانروزی از دیدار خوبان می خورد نظاره ام
چشم من صائب به روی نوخطان واکرده اندماه را کی در نظر می آورد نظاره ام