غزل شمارهٔ ۵۳۰۶
با کمال محرمی محرم ازان رخساره امدرکنار گل چو بوی گل همان آواره ام
روی آتشناک خوبان آب حیوان من استهست از آتش زندگی چون مرغ آتشخواره ام
آن سپهر عالم افروزم جهان درد راکز سرشک و داغ باشد ثابت و سیاره ام
غم به قدر غمگسار از آسمان نازل شودزان غم من زود آخر شد که بی غمخواره ام
حلقه تا بر در زنند از خویش می آیم برونچون شرر هر چند در زندان سنگ خاره ام
اعتماد رزق بر رازق مرا امروز نیستتخته مشق توکل بود از گهواره ام
دور از انصاف است از گلزار بیرون کردنممن که چون شبنم ز گل قانع به یک نظاره ام
بید مجنون میوه داد و من همان بی حاصلمچرخ ناهموار شد هموار ومن انگاره ام
دل نهاد درد تابودم فراغت داشتمچاره جویی کرد صائب این چنین بیچاره ام