گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۰۳

تا ز می قانع به خوناب جگر گردیده امسرخ رو از باده بی درد سر گردیده ام
تا مگر داغی به دست آرم درین بستانسراهمچو برگ لاله سر تا پا جگر گردیده ام
نیست چون شبنم مرا مانع کسی از قرب گلاز ادب من حلقه بیرون در گردیده ام
گرچه از پیوند گردد هر نهالی بارورمن ز پیوند علایق بی ثمر گردیده ام
از حریم قرب چون سنگم به دور انداخته استچون فلاخن هرکه را برگرد سرگردیده ام
رویم از دل واپسی از قبله برگردیده استدر بیابان طلب تا راهبر گردیده ام
تلخ و شور بحررا بر خود گوارا کرده امتا به چشم خلق شیرین چون گهر گردیده ام
روزگاری خورده ام در تنگنای نی فشارتا به کام خلق شیرین چون شکر گردیده ام
نفس سرکش همچنان گردن فرازی می کندگرچه زیر پای موران پی سپر گردیده ام
داغ دارم توسن چوگانی افلاک راتا درین میدان چو گو بی پا و سر گردیده ام
بی محل چون مرغ هنگام لب مگشا که منچون جرس از هرزه نالی بی اثر گردیده ام
کی به آب شور این دلمردگان لب ترکنممن کز آب زندگانی تشنه برگردیده ام
کرده است از بس که غفلت ریشه در رگهای منهمچو مخمل در گرانخوابی سمر گردیده ام
کرده ام صائب دل خود آب از آه آتشینتا درین گلشن چو شبنم دیده ور گردیده ام