گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۸۰

گرچه از دریا به ظاهر چون گهر بگسسته‌اماز ره پنهان به آن روشن‌روان پیوسته‌ام
در سرانجام جهان از بی‌دماغی‌های منمی‌توان دانست دل بر جای دیگر بسته‌ام
چون شود مانع مرا از سیر زنجیر جنونمن که از بند فرنگ عقل بیرون جسته‌ام
آشنا جویان عالم خویش را گم کرده‌اندفارغم از آشنایان تا به خود پیوسته‌ام
در شکست کشتی من موج خونخواری شده استهر لب نانی که بر خوان فلک بشکسته‌ام
گرچه عالم منتظم از فکر باریک من استدر نظر بی‌قدرتر از رشتهٔ گلدسته‌ام
بگذرانم چون سلام آشنایی را ز خوداز دهان شیر پندارم مسلم جسته‌ام
می‌شمارد عشق صائب از تن‌آسانان مراگرچه از درد طلب هرگز ز پا ننشسته‌ام