گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۶۳

تا چند گرد کعبه بگردم به بوی دلتا کی به سینه زنم ز آرزوی دل
افتد ز طرف کعبه و بتخانه دربدرسر گشته ای که راه نیابد به کوی دل
یوسف یکی و نکهت پیراهنش یکی استاز هیچ غنچه ای نتوان یافت بوی دل
ساحل ز جوش سینه دریاست بی خبربا زاهدان خشک مکن گفتگوی دل
فانوس نیست پرده بیداری چراغباطل ز خواب چشم نگردد وضوی دل
دشنام تلخ در قدحش باده می شوددر بیخودی بهانه تراش است خوی دل
شاید درین غبار بود آن در یتیمفارغ مباش یک نفس از رفت وروی دل
بیهوشی من است گرانخواب ورنه مندریا به جای آب فشاندم به روی دل
دیوار و در حجاب نگردد فرشته راهرگز نبسته است کسی در به روی دل
گر عاشقی ز گرد علایق غمین مباشکان لعل آبدار دهد شستشوی دل
هر ذره ای که هست دل از دست داده استبیچاره عاشق از که کند جستجوی دل
در هر شکست فتح دگر هست عشق راپرمی شود ز سنگ ملامت سبوی دل
تا سینه تو پاک نگردد ز آرزوهرگز خبر نیابی ازان آرزوی دل
طفل بهانه جو جگر دایه می خوردبیچاره ان کسی که شود چاره جوی دل
میخانه است کاسه سر فیل مست راصائب ز خود شراب برآرد سبوی دل