غزل شمارهٔ ۵۲۶۱
از سوختن زیاده شود برگ و بار دلچون داغ لاله است درآتش بهار دل
ماهی ز آب بحر ندارد شکایتیچون باده است تلخی غم سازگار دل
از مرکزست گردش پرگار زینهارغافل مشو ز نقطه گردون مدار دل
آب گهر ز قرب صدف سنگ گشته استافتاده است در گره از جسم کار دل
گرد یتیمی به غریبی فتاده ای استجز دل به هر کجا که نشیند غبار دل
بر شیشه حباب هوا سنگ می شوددارد خطر ز سایه خود شیشه بار دل
یک بار است کن به غلط وعده مراکز وعده دروغ شدم شرمسار دل
نازکدلان به پرتوی از کار می روندمهتاب کار سیل کند در دیار دل
دیوی است در لباس پریزاد جلوه گرعکس جهان درآینه بی غبار دل
زنهار در کشاکش دوران صبور باشکز گوشمال چرخ بود گوشوار دل
گویی است چرخ درخم چوگان قدرتشچون پای در رکاب کند شهسوار دل
مشغول خاکبازی طفلانه است اشکدر تنگنای سینه من از غبار دل
این تار چون گسسته شد آهنگ می شودخوش باش اگر زهم گسلد پودو تار دل
صائب سرش همیشه بود همچو سرو سبزآزاده ای که سعی کند در شکار دل