گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۵۹

رخسار همچو ماه تو از عنبرین هلالدرگوش آفتاب کشد حلقه زوال
فارغ زرشک آینه وآب کرده استعشاق را نظاره آن حسن بی مثال
بر لعل او عقیق کند آب خود سبیلبر سیب او سهیل کند خون خود حلال
لب نیست رخنه ای توان بست چون گشودچندان که ممکن است بپرهیز از سوال
صائب دلش فسرده نگردد ز برگریزمرغی که بهار کشد سر به زیر بال