غزل شمارهٔ ۵۲۵۲
گذشت عمر ازین خاکدان برآ ای دلچه همچو سنگ نشان مانده ای به جا ای دل
جدا ز جسم چو بی اختیار خواهی شدبه اختیار نگردی چرا جدا ای دل
به باد داد هوا صد هزار سرچو حبابچه می زنی به گره هر نفس هوا ای دل
شود چو پرده بیگانگی حجاب ترابه هر چه غیر خدا گردی آشنا ای دل
جمال شاهد مقصود چشم برراه استچرا نمی دهی آیینه را جلا ای دل
برون نرفته ز خود پشت رابه دنیا کنمباد حشر شوی روی بر قفا ای دل
شود به صبر دوا دردهای بی درمانچه درد خود کنی آلوده دوا ای دل
ز پوست غنچه برآمد ز سنگ لاله دمیدتو نیزاز ته دیوار تن برآ ای دل
به هر که بود درین عالم آشنا گشتیچرا به خویش نمی گردی آشنا ای دل
اگر نه از تو دلارام برده است آرامچرا قرار نگیری به هیچ جا ای دل
نه برق در تو نه باد جهان نورد رسدبه این شتاب کجا می روی کجا ای دل
به خون خویش اگر تشنه نیستی چون شیرزنی برای چه سر پنجه با قضا ای دل
ترا چو آه سحر گاه گرهگشایی هستبه کار خویش فرو مانده ای چرا ای دل
غریق را نتواند غریق دست گرفتچه می بری به کسی هردم التجا ای دل
درین سفر که زریگ روان خطر بیش استمشو ز صائب بی دست وپا جدا ای دل